لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

روزی به یه کوچه رسیدم که یه پیرمرد ازاون خارج شد....

پیرمرد بهم گفت:نرو...کوچه بن بسته...

ولی من گوش نکردم و رفتم و با چشمای خودم دیدم که کوچه بن بسته....

برگشتم...ولی وقتی به ابتدای کوچه رسیدم...پیرشده بودم...

 

میدونم قبلا اینو شنیده بودین...ولی بدنبودکه یادآوری کنم که همیشه به خودتون اعتمادنداشته باشین...گاهی باید به دیگران نیز اعتماد کرد...هرچندافراد مورداعتمادتون خیلی کم باشن...

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 | 23:28 | نویسنده : zibaiyha | ارسال نظر(4)

رمضان رو به همتون تبریک میگم

بابهترین آرزوها در مهمانی خدا

دوستدارهمیشگی شما سارا


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 25 تیر 1392 | 23:05 | نویسنده : zibaiyha | ارسال نظر(1)

به زخمهایم می نگری ؟...

درد ندارند دیـــــــــــــــگر

روزی که رفتـــــــــــــــی ،

مرگ تمام درد هایم را با خودش بـــــــــــــــرد ....

مرده ها درد نـــــــــــــــمی کشند...

حرف آخرم این اســـــــــــــــت

برنگرد دیـــــــــــــــگر ....

زنده ام نـــــــــــخواهم شد ...

 

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 12 تیر 1392 | 23:18 | نویسنده : zibaiyha | ارسال نظر(0)

 

 



 

 
 
اینجا سرزمین واژه های وارونه است:
 
 
 

 
 
جایی که گنج,  جنگ می شود
 
 

 
 
درمان,  نامرد می شود
 
 

 
 
قهقه ,  هق هق   می شود
 
 
 

 
 
اما دزد همان  دزد  است 
 
 
 

 
 
...درد همان درد
 
 
 

 
 
 
و گرگ همان گرگ...
 
 
ولی میشه از اونورم خوند تا به این دنیا امیدوار شیم،
 
 

خلاصه باید مثبت نگر باشیم.
 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 12 تیر 1392 | 23:14 | نویسنده : zibaiyha | ارسال نظر(0)

خدایا مرا ببخش اگر صدایت نمیزنم

فراموشت نکرده ام

خدایا مرا ببخش اگر چیزی از تو نمیخواهم

همه چیز را از تو گرفته ام

اگر طنابم را گسسته ام پوسیده بود

محکم ترش را می خواهم



اگر خود پرستم در وجودم تو را یافته ام

اگر چشمانم را بسته ام میخواهم امشب خواب تو را ببینم

خدابا !!!!

مرا ببخش .....


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 12 تیر 1392 | 22:54 | نویسنده : zibaiyha | ارسال نظر(3)

آقایی نشسته بود، داشت تلویزیون می دید که یهو مرگ اومد پیشش...

مرگ گفت: الان نوبت توست که ببرمت...

مرد یه کم آشفته شد و گفت: داداش! اگه راه داره بی خیال ما شو، بذار واسه بعد!

مرگ گفت: نه، اصلا راه نداره!همه چیز طبق برنامه است. طبق لیستِ من، الان نوبت توست.

مرد گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره، بعد جونمو بگیر!مرگ قبول کرد و مرد رفت تا شربت بیاره... توی شربت 2 تا قرص خواب آور انداخت...

مرگ وقتی شربت رو خورد، به خواب عمیقی فرو رفت...

مرد وقتی مرگ خواب بود، لیست رو برداشت، اسمش رو پاک کرد و نوشت آخر لیست! و منتظر شد تا مرگ بیدار شه...

مرگ وقتی بیدار شد گفت: دمت گرم داداش! حسابی حال دادی، خستگیم در رفت...

به خاطر این محبتت من هم بی خیال تو می شم و می رم از آخر شروع به جون گرفتن می کنم!

 

نتیجه اخلاقی:سر هر کسی رو میشه کلاه گذاشت،الا مرگ رو!!

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 07 تیر 1392 | 16:03 | نویسنده : zibaiyha | ارسال نظر(0)

 خــــــدایا


نگاهت را می خواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد

 

یادت را می خواهم تا خاطر لحظه های فراموشم باشد

دستها یت را می خواهم تا نوازشگر اشکهایم باشد

والطافت را می خواهم تا مرحم کهنه زخمهای زندگی ام باشد

 

عاشقانه های دل شیدا


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 07 تیر 1392 | 15:55 | نویسنده : zibaiyha | ارسال نظر(0)

هـمه در دنیـا کـسی را دارنــد،بــرای خودشــان. . .

خـسـرو” و “شیـــرین” . . .

لیـلی” و “مجنــون”. . .

رامیـن” و “ویـس” . . .

پیــرمـرد” و “پیرزن”. . .

تــو” و “اون” . . .

مـن” و “تـنهـایی". . .

کارت پستال درخواستی طراحان


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 07 تیر 1392 | 15:52 | نویسنده : zibaiyha | ارسال نظر(0)

تنها چیزی که خرج ندارد

جاری شدن در ذهن دیگران است...

پس آنگونه جاری شویدکه خنده بر لبانشان نقش ببندد...

نه نفرت در دلشان...


برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 07 تیر 1392 | 15:47 | نویسنده : zibaiyha | ارسال نظر(0)

عشق زیـــــبـاتـــریــن لـــذّتـــیست کــه بـه وقــت ِ ارتـــکاب ِ آن ....
خـــــدا ، بـــــرای ِ بـــــشر ...
ایــــستــاده “دســـت” مــــــیـزنــــد ...

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 | 19:49 | نویسنده : zibaiyha | ارسال نظر(0)

لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران